لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ درِ این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به علت تعارضات و پارادوکسهای فاحش بین گفتار ( نوشتار ) و کردار و همچنین حماقت های تمام ناشدنی گِل گرفته شد . از خودم دلگیرم و ناراضی به دلایل متعدد . (به دوستان سر می زنم و جواب کامنت ها رو میدم اما فعلاً یه مدت چیزی نمی نویسم ) بدرود
عشق بازان چنین مستحق هجرانند
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:7 توسط محمد بیرانوند
|

بودن گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست . گربدین سان زیست باید پاک من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه یادگاری جاودانه ، بر تراز بی بقای خاک . احمد شاملو ( هوای تازه ) پاک کدومه پست کدومه ؟ خوبه خوب ، بده بد ؟ چی واقعاً خوبه و چی واقعاً بد ؟ این حرکت آونگی پاندول وار بین افکار و عقیده ها در رفت و آمد بودن ، گاهی این ور و گاهی اونور نه شاید الزاماً در تضاد با هم شاید گاهی هم مسیر ، اما اینبار نقطه ای و توقف گاهی جلوتر و .... کدوم مطلق ؟ ایمان به خوب یا بد بودن یک باور ، یک عقیده ، یک شخصیت ... موجودیت یک چیز ؟؟؟ یک نقطۀ تعادل ، یک نقطۀ ثقل ، اصلاً به تعبیری شاید بتونم بگم یه مامن . کجاست ؟ کو ؟ بالاغیرتاً ، مرد و مردونه ، رو راست هر کی به چیزی ( هر چیزی که هست ) از صمیم قلب ایمان داره بیاد و برای من بگه به چی و چرا . چطور فکر میکنه در ایمانش خللی وارد نیست ؟ به این مطلق و ثبات از کجا رسیده ؟ آیا قبلا به باوری دیگه در این مرحله از یقین اعتقاد داشته ؟ و ... از اینهمه تلاطم و سرگشتگی خسته ام . آخرش چی درسته حقیقیه ؟ ایستگاه آخر کجاست ؟ آیا این نسبیت و مسافر دالان زمان بودن قطعی ترین قانون نیست ؟ منتظر پاسخ های فکورانۀ تک تک دوستان هستم ، پیشاپیش ممنون . پی نوشت : 1 ) در پست قبلی من از عاشقیت دفاع نکردم . در راستای همین سرگشتگی همه حرفم تعهد به عقیده بود نه فقط ابراز و لاف اعتقاد ( حالا مثال دم دستش عشق بود ) . 2) دیشب رو با دوستی عزیز و اهل اندیشه از روزهای دانشجوئی و به خیال خودم خاص بودن ( اون دوران فکر می کردیم ترشی نخوریم یه چیزی میشیم ) سر کردم . بعد از مدتها دقایقی حس کردم دوباره هستم و تو فضای اون احوال نفس کشیدم و تداعی خاطرات شد ، چه زود همه چی به شکل هاله ای از خاطرات در میاد . هر کدوم از رفقا گوشه ای از ایران و غرق در روزمره گیها .... 3) اگر به مذاقتون خوش اومد به وبلاگ دوست عزیزم یک غریبه دیگر "" قدغن " سر بزنید . نوشته هاش رو من دوست دارم . پاینده باشید توضیحی که بعداْ لازم شد : خیلی از دوستان برداشتشون از این پست این بوده که من در پی جوابی و به نوعی نسخه ای از دیگران برای پاسخ سوٍال هام هستم که البته این برداشت اشتباهه . شاید مقصر منم که بد بیان کردم . من صرفاْ خواستم این افکارم رو با جامعه آماری دم دستم که همون رفقای وبلاگیم هستن در میون بذارم و نظر اونا رو در مورد این افکار جویا بشم وگرنه بنده که یه عمره دارم میگم هر انسان دنیائی منحصر بفرده و هیچ اندیشه ای در دو انسان یک جور نیست و هر کی بیل زدن باغچه خودشه .
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:53 توسط محمد بیرانوند
|

تو زندگی سه چیز حقیقت داره : تولد ، عشق و مرگ . تولد و مرگ دست ما نیست ، اما عشق ... میشه هیچی نداشت ، حتی میشه تنها بود اما نمیشه عاشق نبود . هر کسی داستان ساز زندگیه خودشه . اگه عاشق شدی باید قدردان باشی و اگه عاشقت شدن باید خودتو لایق معشوق بودن کنی . به دنیا میایم تا دوست داشته باشیم و دوست داشته بشیم و عاشق بمیریم . اگه فرصت های سر راه رو قدر ندونی و با دستای خودت تبردار درخت عشقت بشی مستحق تلخ ترین هجرها و نسیان ابدی هستی . پست قبلی از روزهای سرمستی گفتم و حالا از سرخوردگی می نویسم ، چه این دو هم مرزند . تب شعار زدگی هم نیست ، این رو تو این چند روز زیستم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط محمد بیرانوند
|

از عشق سخن باید گفت همیشه از عشق سخن باید گفت حتی اگر عاشق هم نیستی از عشق سخن بگو تا دهانت به شیرین ترین شربتهای معطر جهان شیرین شود تا خانه ی قلبت به چراغی که به مهمانی اورده ای روشن شود تا کدورت از روحت چون ابلیس از نام خدا بگریزد بی عشق هیچ سلامی طعم سلام ندارد وهیچ نگاهی عطر نگاه
دوستای خوبم سلام
جای همه تون خالی ، چه صفائی داشت زیارت .
البته من بیست و هفتم فروردین برگشتم اما حسش نبود که up کنم . ما کلاغ روسیاه هم از خوان نعمت اونجا بی نصیب نبودیم .
خدائیش ما که نماز نمی خونیم و دین و ایمون درست حسابی که نداریم اما اونجا به دنیا و حال دیگه اس ، خلوص آدم خود به خود میره بالا .
این مدت رفقا گلایه می کنن که چرا مطلب تازه نمی نویسی ؟
باید خدمت این رفقا عرض کنم که نوشتن دو حالت داره یا سرمستی یا سرخوردگی . در این دو حال قلم آدم روانتر می نویسه .
شکر خدا تو این مدت با تمام کاستی ها و ضد حال هائیکه هست شرایط تقریباً مثه یه خط مستقیمه که بد نیست .
پس با این اوصاف زیادنوشتنم نمیاد ، ضمن اینکه می خوام تعهد وبلاگیموهم حفظ کنم .
به همۀ اینها اضافه کنید قولی رو که به دوست عزیزی دادم :
نمیخوام صرفاً سیاه یا خاکستری بنویسم ، سعی می کنم پی سبزی های اطرافم بگردم وازشون اینجا یاد کنم .
چرا که متاٌسفانه فقط از غمها نوشتن به شدت این ایام اپیدمی شده .
ارادتمند تک تک دوستان پر مهری که به دیدنم میان
یا علی
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:50 توسط محمد بیرانوند
|

وصل در برابر بی کرانی ساکن جنبش کوچک گل برگ به پروانه یی ماننده بود . زمان ، با گام شتابناک برخاست و در سرگردانی یله شد . در باغستان خشک معجزه ی وصل بهاری کرد . سراب عطشان برکه یی صافی شد ، و گنجشکان دست آموز بوسه شادی را در خشک سار باغ به رقص آوردند . احمد شاملو پی نوشت ها : ۱) بالأخره اما رضا طلبید . فردا شب عازم مشهدم . خیلی وقت بود که می خواستم برم اما هر دفعه یه جوری عقب میفتاد . ۲) باز هم بالأخره بارون بارید . زمین خشک و عطش زده سیراب شد و تونستیم بهار رو حس کنیم . ۳) و باز هم بالأخرۀ بالأخره سربازی ما تموم شد . الته تموم تموم نه ، الان تو مرخصی پایان دوره هستم اما اگه خدا بخواد اول اردیبهشت کارتمون رو می گیریم و خلاص ... خدائیش باید بگم محل خدمتم عالی بود و ازشون مممنونم لباس شخصی و تایم اداری . تو کل این دو سال سه شب مثلاً پست دادم . به ابی (باغ تنهائی) سعید (هرزه گرد تنها) و مسعود (شبهای روشن) : شما هم همین روزا تموم می کنید رفقا همون قصۀ همیشگی یادتونه : تا چشم به هم بزنی رفته ... اما خدائیش تا این مژه ها به هم زده بشه پدر صاحاب چشمه در میاد ... خدای بزرگ به خاطر همه محبت هائی که به من کمترینت داشتی و همیشه خیلی بیشتر از لیاقتم هوامو داشتی شاکرم و سپاسگذار .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:42 توسط محمد بیرانوند
|
