ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها ...
سوار مترو ی زمان شدی (طعم قطار ازدهن افتاده ، تو مترو همه چی هست ) و همینطور که میخوای ایستگاه به ایستگاه بگذری انتخاب مسیر با خودته :
مسیر شلوغ با ازدحام تصاویر یا مسیری خلوت با صفای باطن و حداقل چهره ها ، تا رسیدن به اونی که باید ...
بچه تر که بود به مسیر خلوت و خلوصش اعتقاد داشت .
ازش نوشت ، ازش حرف زد و نظر مخالفش رو تقبیح کرد .
سوار که شد و افتاد تو بازی ، خودش رو از یاد برد .
غذای زی زی کولو خورد و سیر نشد ، بیشتر خورد ، تنوع خواست ، به خوب خودش راضی نشد
حرف خودشو گوش نکرد ، رفت و هی رفت و هر لحظه بیشتر غرق شد .
مشکلش این بود که هیچ وقت فکر نمی کرد که روزهای جدیه زندگی از راه میرسن وصفای کودنش رو غافلگیر می کنن .
خوب بود اما خوب خالی و بی رمق ، بدی نکرد اما خوبی هم نکرد .
گذشت ، تصویر اومد جای تصویر ، بیشتر و بیشتر شدن ...
تصویر صورت ها رو کنار هم چید ، به هم چسبوندشون ، چرخوندشون ، تصاویر متحرک شدن ، فیلم شدن
تو فیلم خودش سیاهی لشکر شد ، گم شد ...
تا به خودش اومد و دید از باغ صورتک هاش بیرون مونده ، دیگه دری نبود . دریغ از روزن و پنجره ای به درون باغ .. .
از دنیای ساختۀ خودش هم حتی جا موند ، دنیایی که دیگه فقط بر حسب عادت به دوش می کشیدش !
تلخ بود ، خیلی تلخ !
چرا که حتی برای یک بار لذت یه بیست و چهار ساعت ناب و تمام و کمال با هم بودن رو نچشیده بود !
یه تصویر قاب گرفتۀ بدون همسایه تو قاب به هزار تا عکس تو آلبوم داخل کمد میرزید اما اون اینو نداشت !
خسته نشست و خاطراتشو مرور کرد .
یاد اولین اشتباهش افتاد ، جایی که مسیرش کج شد .
وقتی که اول راه بود و می خواست مشق عاشقیت کنه و از بد روزگار خورد به پست یه حرفه ای !
برای اون حرفه ای که قلب ساده اش رو بازی داده بود " به تو بگویم" رو نوشته بود .
اما بعد ها هر چه پیش رفت خمیر خودش هم ترشید و از دست رفت .
بعد از هشت سال تو مرزهای سایه روشن خاطرات جای خودش رو با مخاطب اون زمان شعرش جا به جا شده می دید ...
تو این سالها اون با خودش چه کرده بود ؟
از کجا به کجا رسیده بود ...
به تو بگویم
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی
بر زمین تو ، باران ، چره ی عشق هایت را پر آبله می کند
پرنده گان ات همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی
آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود .
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
خدایان همه آسمان هایت
بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد .
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم .
دوشادوش زنده گی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهایی
به زانو در می آوری .
ایا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی ؟ -
انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم ؟
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است .
می ترسی _ به تو بگویم _ تو از زنده گی می ترسی
از مرگ ببش از زنده گی
از عشق بیش از هر دو می ترسی .
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
می بری .
احمد شاملو (هوای تازه 1334)
پی نوشت :
در حسرت یک نعرۀ مستانه بمردیم ویران شود این شهر که میخانه ندارد
از روزی که وارد فضای مجازی شدم تا به الان ، هیچ وقت به کمرنگی این ایام نبودم .
وبلاگم یه دورانی واسه خودش محله برو بیا بود اما الان به خاطر کمرنگ شدنم تو فضای نت حسابی سوت و کوره .
اینجا انعکاس روحم و ذهنیاتم بوده و هست، ولی این روزا خود درگیری های درونی و بیرونیم اجازه نمیده که فراغت نوشتن و بودن رو بدست بیارم .
احمقانه ترین کار خوردن حسرت روزهای گذشته و فرصت سوزی های مکرره - هر چند که اجتناب ناپذیره و گهگاه یقه ات رو میچسبه – اما از اون احمقانه تر تکرار چند بارۀ یه اشتباهه .
احساس تکرار ناشدنیه ، ما فقط میتونیم شبیه بشیم ، چرا که هر لحظه ( و ما در اون لحظه) که بگذره تکرار ناشدنیه ، به معنای دیگه باید گفت یگانه است .
هیچ وقت به روزای خوب و حس های خوبی که در گذشته چه فردی وشخصی ، چه با دیگری ، تجربه اش کردیم نخواهیم رسید و تکرار نمیشن الا اینکه شبحی ازشون تصویر کنیم .
... میگفت : مگه ممکنه که کسی از موقعیتی ناراضی باشه و تلاشی برای فرار ازش نکنه ؟
دروغ میگی ، دروغ میگی ...
جوابی نداشتم
….
من ناب نیستم چرا که به مردابم خو گرفتم و تعارف رو با خودم که کنار بذارم باید بگم روزای خوبی رو تجربه نمی کنم .
من از پس داستان ها و چهره ها و خاطرات میومدم ، مغروق تل آوار وار گذاشتن و گذشتن ها .
همه رو پشت سر گذاشتم ، فرصت سوزی در حد اعلاء .
یه زمانی هر جا میرسیدم ته سر رسیدی ، دفتر خاطراتی و یا حتی به یادگار برای دوستی ...
می نوشتم : حرفه ای شدن پایان قصۀ خواستن است ( از یک عاشقانۀ آرام زنده یاد نادر ابراهیمی)
اما خودم به اون آفت دچار شدم و حالا در پس این سالها می بینم که دستام خالیه
هیچ طعمی دوبار زیر دندون احساس ما نمیاد !
من به خودم و کسایی که دوستم داشتن بد کردم و این میون بازنده منم .
چند دقیقه پیش بیست و هفت سالگیم رو هم پشت سر گذاشتم ، امروز زاد روز تولد منه .
از خودم راضی نیستم ...
توشعر می شوی
و آنطرفتر
تا درازای میز
دور می شوی از من
که می سرایمت از نو.
واژه واژه زمزمه ات می کنم
لابه لای تمامی سطرهایی
که می خواستم بگویم
و نگفتم
و سطرهایی که سفید ماند
و سفید شد .
از این سوی میز گفتم : سلام
و نگفتم که : . . .
گفتم : خوبم
ونگفتم که : . . .
گفتی : چه خوب
و باز نگفتم که : . . .
و سطرها همچنان سفید ماند و سفید شد .
و من اینطرف تر از تو و تلخی قهوه ی روی میز
شعری شدم اندوهناک
بی تو ،
و تو
شعری که من اندوهناک سرودم
از ناگفته هام .
و ما نشدیم ،
آنچه میان سطرها سفید شد .
و گم شدیم
و سفید شدیم
و ناپدید شدیم. . . .
تولدم مبارک
دوباره ماه قصه ها پس از غروب میشوی
به خود که آمدی بگو
بگو تمام درد را
بگو که میشناسم این صدای دوره گرد را
من از مسیر دیگری به حس تو رسیده ام
هزار و یکشب ترا هزار بار دیده ام
نترس عمر سادگی به انتها نمیرسد
همیشه راه گم شدن به ناکجا نمیرسد
دلم لک زده واسه ساده گی و راس راستکی گم شدن
افسوس ، هیچی ناب نیست
از خودم دارم میگم ، نه هیچ چیزه دیگه !
یابو ورم داشته بود ، خیلی خودمو قبول داشتم ، بهم بد نمی گذشت .
با یه دست چند تا هندونه رو برداشته بودم و به خیالم که میشه نگه شون داشت .
بی برنامه و باری به هر جهت ...
غافل از اینکه بی برنامه گی های من رو بقیه تاب نمیارن ، کسی به پای لنگ من نمی مونه .
چیزی یا باید به تمامی و کمال باشه یا اصلاً نباشه .
جرعه جرعه تشنه رو سیراب نمی کنه ، تازه اگه به آب بشه تشبیهش کرد و این قابلیت رو در اون دید .
حباب ترکید !!
من از بهت گیج و خیره ، فرو افتادن یک به یک هندونه هارو نظاره میکردم و شکسته شدنشون رو !
دستام خالیه و بی هیچ سرمایه ای
آخ ، هندونه های نازم
سرخوشی سابق جاش رو به یأس کسالت بار ممتدی داده که به سنگینی بار یه وانت هندونه اس .
چقد سخته خریدن هندونه ، واسه اینکه در بسته اس لا مصب !
باید مثه طبل صدا بده تا باورمون بشه قرمز و شیرین و آبداره ، نه ؟
حباب ترکید ...
خواب خوش هندونه ها به کنار ، من این وسط با دستای خالی ، گیج و آشفته ...
گویِ طلای گداخته
بر اطلس ِ فیروزه گون
[سراسر ِ چشم انداز
درؤیایی زرین می گذرد .]
و شبح ِ آزادگَرد ِ هَیونی یال افشان ،
که آخرین غبار ِ تابستان را
کاهلانه
از جاده ی پُر شیب
بر می انگیزد .
و نقش ِ رمه یی
بر مخمل ِ نخ نما
که به زردی
می نشیند .
□
طلا
و لاجورد .
طرح ِ پیلی
در ابر و
احساس ِ لذتی
از آتش .
چشم انداز را سراسر
در آستانه ی خوابی سنگین
رؤیایی زرین می گذرد .
احمد شاملو (ققنوس در باران 1345)
آخربن ثانیه های نیمۀ اول سال ، تابستون و شهریوره .
من این نوشته رو تا اولین دقیقۀ بامداد کش میدم و با این کلمات از تابستون می گذرم و به پاییز سلام میکنم .
نه فقط من ، که اکثر ما ، تو این دقایق حس نوستالوژیکی داریم و هر کدوم به فراخور روزگار سپری شده مون خاطرات زیادی برای مرور کردن تو ذهنمون داریم .
به این اضافه کنیم حس همیشگی استقبال از پاییز و پشت سر گذشتن تابستون رو .
بچه تر که بودم به اقتضای ذهنیت و حال و هوای سنم تابستون رو ترجیح میدادم و از اومدن پاییز دلگیر میشدم ، نه اینکه از مدرسه بدم بیاد ؛ نه ، اما تابستون سمبل آزادی بی قید و شرط بود .
چند سالی از دانش آموزی و حتی دانشجوئیم گذشته و دیگه مبنای ادراک های حسیم تقسیم بندی مدرسه و کوچه نیست . هنوزم مهر و پاییز تداعی کنندۀ کیف و کتاب و دفترهای نوئیه که بوی نو بودنشون هنوز تو سرمه . یادمه هیچ وقت توجیه نمی شدم چرا این روز ساعت رو یه ساعت می کشن عقب و با این کارشون شب رو بیشتر می کنن !!
حالا اما همه چیز برام عوض شده ، و پاییز فصل محبوب منه .
فصلی که شروع شبهای بلنده ، شروعی برای سر فرو بردن تو گریبون خودت و کمتر دیده شدن و این تا آخر زمستون کش میاد و چه خوب . برهنگی تابستون آزار دهنده است و موهبت پاییز لطیف شدن احساس ماست . غروبهای طلایی و برگهایی که در انتهای زوال ، زرد و سرخ رقص کنان به زمین میفتن تا سمفونی دل نواز خش خش اونها برای ما حکم اثبات پاییز باشه .
پاییز با مهر شروع میشه و من حزن مهرانگیزش رو در خودم حس می کنم .
فرصتی برای تجدید قوای روح های درگیرمون .
تو این زمونه هجمۀ آوار درگیری های دنیای اطرافمون اونقدزیاد هست که گاهی تاب تحملشون سخت جلوه کنه و پاییز و ترنم طلاییش فرصتیه سرخوشانه که علیرغم امتداد این ضد حال ها با خودمون ملایم تر باشیم .
پی نوشت :
1) خودم میخواستم برای پاییز دو سه خطی بنویسم اما درخواست یکی از دوستای خوبم من رو تو این کار مصمم تر کرد تا به حلقۀ اونا تو بازیه " ازپاییز نوشتن" اضافه بشم .
۲) دارم آلبوم "پاییز" فریبرز لاچینی رو گوش میدم ٬ نوای این پیانو روح رو پاییزی می کنه .

