تبليغاتX
پیامبر دیوانه

پیامبر دیوانه

در حاشیهُ خودم
مسخ
نشسته ام کنار تو نترس خوب میشوی

 دوباره ماه قصه ها پس از غروب میشوی

به خود که آمدی بگو

بگو تمام درد را

 بگو که میشناسم این صدای دوره گرد را

من از مسیر دیگری به حس تو رسیده ام

 هزار و یکشب ترا هزار بار دیده ام

نترس عمر سادگی به انتها نمیرسد

همیشه راه گم شدن به ناکجا نمیرسد

 

 

دلم لک زده واسه ساده گی  و راس راستکی گم شدن

افسوس ، هیچی ناب نیست

از خودم دارم میگم ، نه هیچ چیزه دیگه !

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت20:40توسط محمد بیرانوند |
حباب

یابو ورم داشته بود ، خیلی خودمو قبول داشتم ، بهم بد نمی گذشت .

با یه دست چند تا هندونه رو برداشته بودم و به خیالم که میشه نگه شون داشت .

بی برنامه و باری به هر جهت ...

غافل از اینکه بی برنامه گی های من رو بقیه تاب نمیارن ، کسی به پای لنگ من نمی مونه .

چیزی یا باید به تمامی و کمال باشه یا اصلاً نباشه .

جرعه جرعه تشنه رو سیراب نمی کنه ، تازه اگه به آب بشه تشبیهش کرد و این قابلیت رو در اون دید .

حباب ترکید !!

من از بهت گیج و خیره ، فرو افتادن یک به یک هندونه هارو نظاره میکردم و شکسته شدنشون رو !

دستام خالیه و بی هیچ سرمایه ای

آخ ، هندونه های نازم

سرخوشی سابق جاش رو به یأس کسالت بار ممتدی داده که به سنگینی بار یه وانت هندونه اس .

چقد سخته خریدن هندونه ، واسه اینکه در بسته اس لا مصب !

باید مثه طبل صدا بده تا باورمون بشه قرمز و شیرین و آبداره ، نه ؟

حباب ترکید ...

خواب خوش هندونه ها به کنار ، من این وسط با دستای خالی ، گیج و آشفته ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت7:21توسط محمد بیرانوند |
پاییز

گویِ طلای گداخته

بر اطلس ِ فیروزه گون

 [سراسر ِ چشم انداز

درؤیایی زرین می گذرد .]

و شبح ِ آزادگَرد ِ هَیونی یال افشان ،

که آخرین غبار ِ تابستان را

                                  کاهلانه

از جاده ی پُر شیب

بر می انگیزد .

و نقش ِ رمه یی

بر مخمل ِ نخ نما

که به زردی

              می نشیند .

طلا

و لاجورد .

طرح ِ پیلی

              در ابر و

احساس ِ لذتی   

                  از آتش .

 

چشم انداز را سراسر

در آستانه ی خوابی سنگین

رؤیایی زرین می گذرد .

                                          احمد شاملو  (ققنوس در باران 1345)

 

 

آخربن ثانیه های نیمۀ اول سال ، تابستون و شهریوره .

من این نوشته رو تا اولین دقیقۀ بامداد کش میدم و با این کلمات از تابستون می گذرم و به پاییز سلام میکنم .

نه فقط من ، که اکثر ما ، تو این دقایق حس نوستالوژیکی داریم و هر کدوم به فراخور روزگار سپری شده مون خاطرات زیادی برای مرور کردن تو ذهنمون داریم .

به این اضافه کنیم حس همیشگی استقبال از پاییز و پشت سر گذشتن تابستون رو .

بچه تر که بودم  به اقتضای ذهنیت و حال و هوای سنم تابستون رو ترجیح میدادم و از اومدن پاییز دلگیر میشدم ، نه اینکه از مدرسه بدم بیاد ؛ نه ، اما تابستون سمبل آزادی بی قید و شرط بود .

چند سالی از دانش آموزی و حتی دانشجوئیم گذشته و دیگه مبنای ادراک های حسیم تقسیم بندی مدرسه و کوچه نیست . هنوزم مهر و پاییز تداعی کنندۀ کیف و کتاب و دفترهای نوئیه که بوی نو بودنشون هنوز  تو سرمه . یادمه هیچ وقت توجیه نمی شدم چرا این روز ساعت رو یه ساعت می کشن عقب و با این کارشون شب رو بیشتر می کنن !!

حالا اما همه چیز برام عوض شده ، و پاییز فصل محبوب منه .

فصلی که شروع شبهای بلنده ، شروعی برای سر فرو بردن تو گریبون خودت و کمتر دیده شدن و این تا آخر زمستون کش  میاد و چه خوب . برهنگی تابستون آزار دهنده است و موهبت پاییز لطیف شدن احساس ماست . غروبهای طلایی و برگهایی که در انتهای زوال ، زرد و سرخ رقص کنان به زمین میفتن تا سمفونی دل نواز خش خش اونها برای ما حکم اثبات پاییز باشه .

پاییز با مهر شروع میشه و من حزن مهرانگیزش رو در خودم حس می کنم .

فرصتی برای تجدید قوای روح های درگیرمون .

تو این زمونه هجمۀ آوار درگیری های دنیای اطرافمون اونقدزیاد هست که گاهی تاب تحملشون سخت جلوه کنه و پاییز و ترنم طلاییش فرصتیه سرخوشانه که علیرغم امتداد این ضد حال ها با خودمون ملایم تر باشیم .

پی نوشت :

1) خودم میخواستم برای پاییز دو سه خطی بنویسم اما درخواست یکی از دوستای خوبم من رو تو این کار مصمم تر کرد تا به حلقۀ اونا تو بازیه " ازپاییز نوشتن" اضافه بشم .

۲) دارم آلبوم "پاییز" فریبرز لاچینی رو گوش میدم ٬ نوای این پیانو روح رو پاییزی می کنه .

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت1:14توسط محمد بیرانوند |
امشب شعری خواهم نوشت

تمام رفقایی که با من در ارتباطن میدونن که من توان شعر گفتن رو ندارم .

اما امشب عزمم رو جزم کردم به سبک و سیاق خودم یه شعر بگم .

این روز ها شاید بیشتر از خیلی از ایام عمرم با خودم خلوت می کنم ، یعنی راستشو بخواین توفیق اجباریه .

چرا که به رغم تمام مواردی که می تونن این حجم خالی رو پر کنن انگار یه خواست و اراده از درون و بیرون من با هم متحد شدن تا منو با خودم رو به رو کنن و به چیزی برای پر کردن این خلأ پناه نبرم .

البته همه چی سر جاشه  : کارم ، برنامۀ روزانه ام ، تلفنم و تک و توک دوستی ...

و این منم که آونگ وار بین یه سری فکر و تصویر و خاطره در نوسانم . افکار و تصاویری مربوط به گذشته ، حال و آینده .

از خالی بودن دقایق گلایه می کنم ولی برای پر کردنش تلاشی نمی کنم .

باخته هام رو قاب می کنم و به تالار افتخاراتم آویزون می کنم ، اینجا تنها جایی در منه که هیچ و قت از تک تا نمیفته و همیشه پر رونقه .

امشب میخوام از محمد دیروز و الان و فردا شعر بگم ، از تصاویر مبهم کودکی تا فرداهایی که هنوز چهره ندارن !

دنیای ناب و پاک کودکی که هنوز قوانین تغییر ناپذیر دنیای بزرگترها  آلوده اش نکرده .

دنیایی که لولوش مجازات گریه کردنه و با چشم میشه مسیر دست مامان رو تعقیب کرد که نوید اومدن بابا رو از سقف اتاق یا پنجره میده و هنوز یاد نگرفتم که نه بابا از سقف پائین میاد نه لولویی جز نبودن محبت بین آدما وجود داره .

میای جلوتر و میرسی به بابادک هوا کردن و فرفره چرخوندن و هر روز بستنی خوردن و تو کوچه پلاس بودن و فوتبال گل کوچیک (البته برای نسل ما ، نه نسل فربد که همه چی براشون تو بازی های کامپیوتری خلاصه شده) .

و بعد ... چه دنیای معصومی بود هفده سالگی !

عشق بالغی و حس نوستالوژیک اسطوره شدن در آینده ، هر چه هست زلاله و در حد ماکزیمم . اگه عشقه اگه خود شیفتگیه اگه جنون زود بزرگ شدن و آدم به حساب اومدنه و حتی اگه حس بندگیه خدا !

و بعد عصر جدید ...

آره ، از فیلم چاپلین این عنوانو قرض می گیرم تا از مسخ آدما بگم . از جدا شدن آرام آرام از اون اسطوره ای و خوب فکر کردن و زندگی آرمانی که پیشتر تصورش رو داشتیم . باورهامون رو یک به یک سر پیچ های تند زندگی جا میذاریم و آدم بزرگ میشیم . میریم تو دل زندگی و فرسنگ ها از اونچه که هفده سالگی تصویر خودمون از آینده مون بوده دور میشیم .

امشب پی مقصر نیستم .  یه سهمیش (سهم بزرگیش) گردن خودمون ، یه کمش هم واسه همسایه ، نیم کیلو هم واسه بقال سر کوچه و مابقیش هم برای شرایط و محیط و عواملی که از دست ما خارجه . اصلاً به چی و کجاش کاری ندارم ، طرف حرفم محصول نهایی کاره .

 

                                                         من بیست و هفت ساله

 

زندگی پر از دوراهی هائیه که با انتخاب هر یک از مسیر ها هیچ وقت امکان اینکه بفهمی تو مسیری که پشت سر گذاشتی و انتخاب نکردی چی منتظرت بوده ٬ رو بدست نمیاری . لامصب جاده اش اصلاً دور برگردون نداره .

انتخاب های آگاهانه که تکلیفش مشخصه ، شسته رفته یکی رو انتخاب می کنی و قید اون یکی و مافیهاشو میزنی .

اما امان از تردید هائی که به قول شکسپیر ما رو از پیروزی های احتمالی که نصیبمون میشه دور می کنن .

اونجا که تردیدها زیاد بشن تورو تو پازل هزارتوی زندگی و جاده های پیچ در پیچش گیر میندازن و مدام از خودت میپرسی اگه فلان روز ، سر فلان گذر اگه به جای پیچیدنم سمت راست ، سمت چپ میرفتم ال میشد و بل میشد ...

شعر بی وزن وقافیۀ من نمیخواد تاوان باختن قافیه من رو بده ، توش چیزای خوب هم هست .

هنوزم می تونم عاشق باشم ، هنوز هم می تونم وقتی دلم گرفت گریه کنم ، هنوزم می تونم با یه بوس کوچولو دلشاد بشم .

هنوز هم می تونم ...

اگه این آینده  نبود خدائیش ما در توجیه انتخاب های اشتباهمون چی داشتیم ؟

 

خارج از نوبت :

 پارسال پیرار سال از رخوت وبلاگی نوشتم ، اما باید به معنای واقعی چیزی رو لمس کنی تا دستت بیاد حقیقتش رو .

این روز ها دارم این قضیه رو به طور وحشتناکی حس مس کنم . از اون جمع سر زنده و قلم به دست سال و ماههای گذشته هیچ خبری نیست .

جماعتی که برای هم وقت میذاشتیم و نوشته های همدیگه رو صمیمانه می خوندیم و نظر میدادیم .

از بیست سی لینک اول وبلاگم که رفقای قدیمیم هستن یا کلاً دیگه قید نوشتن رو زدن یا نمی نویسن یا خیلی کم و اگر هم چیزی هست دلگیر و بی رمق . این حال و احوال انعکاس فضای دلگیر این روزای جامعه است که یه حس سرخوردگی تو بچه ها پاشونده .

اضافه کنین اینو به بزرگ شدن بچه ها ، متأهل شدنشون ، گرفتاری هاشون ...

حیف ، همین وبلاگ من پاتوق خوبی برای بحث های داغ و کامنت های پر مغز بود  ...

                                                    یاد باد آن روزگاران یاد باد .

 

پی نوشت :

۱ ) هر کی سبک این شعر من رو درست تشخیص داد یه آدامس خرسی از من جایزه می گیره .

 2) خدا خفه ام کنه با این شعر سرودنم ، چی میخواستم بنویسم چی شد !!!

وقتی سه چهار ماه ننویسی و کلی سوژه تو ذهنت داشته باشی و بخوای یه باره تو یه مطلب بچپونیشون از این بهتر نمیشه و ماحصل یه متن آشفته میشه مثه این .

 3) عذر میخوام اگه گاهی افعال رو جمع بستم ، ما ریزتر از اونیم که خودمونو چند نفر حساب کنیم .

۴) این روز ها بیشتر از هر چیزی حسرت داشتن یه رفیق پایه واسه قدم زدنهای طولانی و گپ زدن های بی سانسور آزارم میده . قدیما داشتم حالا نه ... و چه بد !

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت23:29توسط محمد بیرانوند |
تولد

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

 

چیزی نادر به زندگی آغاز  میکند

 

با شادی و اندکی درد

 

روزانه به گونه ای نمایان بر میبالد

 

بدان میماند که نادره ی نخستین است

 

و نادره ی آخرین ...

 

احمد  شاملو

 

 

سلام رفقا

بارها این شعر رو توکامنت هام در زاد روز تولد دوستام براشون نوشتم .

امشب هم شب تولد یه دوسته ، دوست که چه عرض کنم : وبلاگم

 

                          پیامبر دیوانه سه ساله شد

 

وبلاگی که سه سال پیش تو همچین شبی از بطن ذهن من زاده شد .

برام چیزی بیشتر از یه وبلاگ بود ، دنیایی تازه رو به آدم های تازه با ایده های متنوع و متفاوت .

مفری شد برای آشنایی و در خیلی موارد دوستی با کسایی که قضاوتی از تو جز اونچه که ازت اینجا میخونن ندارن و به همین دلیل سادۀ عدم آشنایی در دنیای حقیقی پیش فرضی هم از تو در ذهن ندارن و راحت تر هر کسی می تونه اینجا خودش باشه .

این وبلاگ به نوعی برای خودم حکم یه شناسنامه رو داره ، اگرچه کامل نه اما می تونه انعکاسی آینه وار از دغدغه های من در گذر این سه سال و مواجهه هام با خودم و دنیام .

دوسش دارم چون به تمامی مال منه .

بارها تو این مدت ، خصوصاً چند ماهۀ اخیر ، تصمیم گرفتم قیدش رو بزنم اما نتونستم .

تعلق خاطرم به این وبلاگ و دوستی ها و روابط خوبی که از صدقه سر بودنش به دست آوردم همیشه بندی بوده به پام برای نرفتن و نبستن اینجا .

بالا شدم ، پائین شدم ، گاهی خوشحال ، گاهی غمگین ...

اما هر چه بود من بودم ، هر چند نه صد درصد صادقانه .

مگر نه این است که سرماه یه های هر دلی حرف هائی ست که برای نگفتن دارد  ؟؟

 

پی نوشت : مدت هاست دارم تمرین بالا منبر نرفتن می کنم ، و این خوبه .

اگه بعضی از دوستان گله مندن که مطالبم و قلمم به خوبی قدیم نیست شاید فقط دلیلش اینه که دارم از شعار دادن فاصله میگیرم .

خودمم این روزها ، اگرچه سبک تر ولی ناب تر !

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت0:39توسط محمد بیرانوند |